روح ماهیگیر - اسکار وایلد

روح ماهیگیر نوشتۀ اسکار وایلد، داستان ماهیگیر جوانی است که دختر دریاها را صید می کند. دختری بی اندازه زیبا، نیمی از بدنش چون انسان و نیمی دیگر چون ماهیان. جوان برای آزادی دختر شرطی می گذارد، که هر زمان او را صدا زد، بر روی آب آمده و برایش آواز بخواند. ماهیگیر با گذر زمان عاشق دختر دریا می شود و بعد از ابراز عشق، دختر دریا به او می گوید: چون انسان است و دارای روح انسانی، نمی تواند او را دوست بدارد و با او ازدواج کند و تنها راه حل خارج شدن روح از بدن اوست...

روح ماهیگیر - اسکار وایلد

 

جوان با چشمان گریان و التماس کنان بر روی زمین زانو زد و بدون مقدمه به او گفت:«پدر مقدّس، من عاشق دختر دریا شده ام و می خواهم با او ازدواج کنم امّا روح من مانع از این کار می شود. خواهش می کنم مرا راهنمایی کن و بگو چگونه می توانم از دست روحم خلاص شوم. براستی من به روح احتیاجی ندارم»
پدر روحانی از سخنان ماهیگیر جوان برآشفت، او را به عقب زد و خشمناک پاسخ داد: «دریغ و افسوس بر تو ای جوان، لعنت بر شیطان که بر تو غالب شده، روح شریف ترین جزء آدمی است و همچنین باارزشترین و والاترین دارائی هر انسانی است...»
بعد از پایان حرفهای پدر روحانی، ماهیگیر جوان از کف اتاق برخاست و با صدایی خشمگین فریاد زد: «پدر تو نمی دانی که چه می گوئی؟ تو آیا هرگز عاشق شده ای؟»

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب روح ماهیگیر - اسکار وایلد