رستاخیز - لئو تولستوی

رستاخیز رمانی از لئو تولستوی می باشد. زنی بیگناه به نام ماسلوا را به اتهام قتل محاکمه می کنند. جوانی اصیل‌زاده و اشرافی(نخلدیف) که در این دادگاه عضو هیات منصفه است به خاطر می آورد که برای نخستین بار دامان این زن را به گناه آلوده است. نخلدیف متوجه می شود ده سال قبل که دامن دختر جوان را لکه‌دار کرده، باعث سقوط او به عالم فساد و فحشا شده است و... در کشاکش داستان، این حادثه به فضای بزرگ و بی انتهای مسائل اجتماعی پیوند می خورد.

رستاخیز - لئو تولستوی

انسان با سنگ و چوب فرق دارد؛ می توان درخت را از ریشه برید، می توان گِل را پُخت و به آجر تبدیل کرد، می توان آهن را در کوره انداخت ولی با انسان نمی شود بیرحمانه رفتار کرد. اگر محبت همنوع نباشد، زندگی انسان دشوار می شود. اگر کسی دست در سوراخ زنبور فرو برد، زنبورها به دفاع برمی خیزند و دست او را می گزند. با جامعۀ انسانی هم نمی شود بیرحمانه رفتار کرد. طبیعی است که دیر یا زود در برابر بیرحمی عکس العمل نشان می دهند. جامعۀ انسانی باید بر محبت و دوستی استوار باشد. عده ای می گویند که انسان را می شود وادار به کار کرد که چیزی را دوست بدارد. این جمله درست است؛ ولی باید جامعه را برای دوست داشتن آماده کرد. یک اجتماع نمی تواند بدون رحم و عاطفه به زندگی خود ادامه دهد.

هنگامی که انسان به هوس و شهوت، لباس شاعرانه بپوشاند، خوبی و بدی را از هم تمیز نمی دهد و فقط موقعی چشم به حقایق باز می شود که ناپاکی را از روح خود بزداید.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب رستاخیز - لئو تولستوی