در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم- پائولو کوئیلو

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم«در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم» کتابی از پائولو کوئلیو است.

داستان راجع به دختری است که بعد از سال ها معشوقه دوران کودکی خود را پیدا می کند اما او دچار تغییرات زیادی شده و خود را درگیر جلسات و مراسم هایی در مورد مادر طبیعت و مذهب کرده است ....
داستان یک داستان ایدوئولوژیک ومذهبی است اما در لفافه ی عشقی زمینی.

در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم- پائولو کوئیلو

 

عشق به یک مادۀ مخدر می ماند، در آغاز احساس سرخوشی و تسلیم مطلق به آدم دست می دهد،روز به روز بیشتر می خواهی، هنوز معتاد نیستی اما از آن احساس خوشت می آید و فکر میکنی میتوانی در اختیار خودت داشته باشی اش،چند دقیقه به معشوق می اندیشی و بعد سه ساعت فراموشش میکنی.
اما کم کم به آن شخص عادت میکنی و کاملاً به او وابسته می شوی، حالا دیگر سه ساعت به او فکر میکنی و دو دقیقه فراموشش میکنی. اگر در دسترست نباشد همان احساسی را داری که معتادهای خمار دارند. در این لحظه، همانطور که معتادها دست به دزدی می زنند و برای به دست آوردن آنچه می خواهند، تن به خفت می دهند،تو هم حاضری به خاطر عشق دست به هر کاری بزنی.

می دانم که عشق و سد مثل هم اند: اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه ابی از آن بگذرد، اندک اندک تمام دیوارها فرو می ریزد و لحظه ای می رسد که در آن هیچ کس دیگر نمیتواند جلو جریان آب را بگیرد.
اگر دیوارها فرو بریزند، عشق همه چیز را در اختیار می گیرد؛ دیگر برایش مهم نیست که ممکن چیست و نا ممکن چیست، برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوقمان را در کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم - عشق یعنی اختیار از کف دادن.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم- پائولو کوئیلو