مگس‌ها - ژان پل سارتر

«مگس‌ها» نمایشنامه‌ای در سه پرده، از ژان پل سارتر می باشد.
حوادث نمایشنامه‌ «مگس‌ها» در گذشته‌ای اسطوره‌ای رخ می‌دهند. اژيست با کشتن آگاممنون با همسر او ازدواج کرده و بعد از رسیدن به سلطنت، حکومت وحشت برقرار می کند. اورست پسر آگاممنون هنگام قتل‌عام‌ها از دست نيروهای اژيست جان سالم به در برده و پانزده سال از شهر آرگوس دور مي‌ماند. اورست اکنون به شهر بازگشته تا ناظر سرنوشت خانواده و وطنش باشد...

مگس ها - ژان پل سارتر

اورست: باشد که زمین ترک بخورد! که صخره ها مرا محکوم کنند، که گیاهان در راهم پژمرده شوند: تمام دنیای تو برای خطاکار دانستن من کافی نخواهد بود. تو شاه خدایانی، ژوپیتر، شاه سنگها و ستارگان، شاه امواج دریا. ولی تو شاه انسانها نیستی.
ژوپیتر: کرم بی شرم. اگر من شاه تو نیستم، پس چه کسی ترا افریده؟
اورست: تو. ولی نمی بایستی مرا آزاد می آفریدی.
ژوپیتر: آزادیت را به تو دادم که به من خدمت کنی.
اورست: ممکن است، ولی این آزادی با تو ضدیت می کند و هیچ کاری از ما ساخته نیست، نه از من و نه از تو.

الکتر: من دست های ام را باز کردم و گذاشتم تا تنها گنجینه ام به پایم بریزد.
من خواستم باور کنم که می توانم مردم اینجا را با حرف متقاعد کنم.
تو دیدی چه شد؟ آنها درد خود را دوست دارند، به زخم مانوسی احتیاج دارند که با ناخنهای کثیفشان آنرا بخراشند و به دقت حفظش کنند.
فقط با خشونت است که می توان مداوایشان کرد، زیرا درد را جز با درد دیگر نمی توان مغلوب نمود!

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب مگس‌ها - ژان پل سارتر