فلسفه حیات - آندره ژید

آه! بانوی من چه بگویم؟کرامتها و زیباییها همواره اشک ما را جاری می کند. بانوی من شما هر اندازه زیبا باشید از زندگی و دلبری ما زیباتر نیستید که در آینده همچون ستارگان در برابر ما خواهد درخشید.
بانوی من! کاش از روزگار جوانی، بیا بروها و سوارکاریها و زندگی پرتجمل روزگار پیشین ما آگاه بودی.از آنگاه که در جنگلها به شکارهای شاهانه می پرداختیمو شامگاهان پیروزمند و خاک آلوده از همان راه که رفته بودیم باز می گشتیم، و شادی که از پایان رسانیدن روز نصیبمان می شد!و آنگاه! خستگی بعد از شادی و غمی که بر دلمان می نشست! در مسابقات کوهستان که در ساعات غروب خورشید و بالا آمدن تاریکی در دره ها بدان می پرداختیم، گاه خود را چنان نزدیک به آرزوهای موهوم خویش احساس کرده ایم که قلبمان از شادی به لرزش درآمده است.
ملکه همواره مرا می نگریست و در حالی که شکرخندی درچشمهایش نمایان می شد، می گفت:
- آیا چیزی که می گویی حقیقت دارد؟
و من چنان از گفته ی خویش مطمئن بودم که به او می گفتم:
- آه! بله بانوی من.
و آنگاه که ماه از پیش ما می گذشت، فریاد زدم:
- اگر برای ماه غمگینم، به جهت رنگ پریدگی اوست.

نوشتن دیدگاه