گُل هاى معرفت - اریک امانوئل اشمیت

«گلهاى معرفت» مجموعه ای از داستانهای کوتاه، نوشتۀ اریک امانوئل اشمیت می باشد.
کتاب از سه داستان: «ميلارپا»، «ابراهيم آقا و گل هاى قرآن» و «اسکار و بانوى گلى پوش» تشکیل شده است.
داستان اول به بوديسم می پردازد، داستان دوم به اسلام (داستان موسی پسر ناامید یهودی و ابراهیم آقای مسلمان) و داستان سوم مسيحيت (داستان اسکار کودک سرطانی و پرستار پیر «بانوی گلی‌پوش»)

گلهاى معرفت - اریک امانوئل اشمیت

خدای عزیز!
امروز صد سالم است! مثل مامی رز . خیلی میخوابم اما حالم خوب است.
کوشیدم که به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند. خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش میگذارد . به طوری که میشود گفت حاضر است که دورش بیندازد . ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیه نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند. آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد. من که صد سال از عمرم گذشته میدانم چه میگویم. آدم هر چه پیرتر میشود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد. آدم باید قریحه ی ظریفی پیدا کند. باید هنرمند بشنود. در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت میبرد. اما در صد سالگی وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند.
سری به آن ها بزن. کارت را تمام کن. من دارم کمی خسته میشوم.
می بوسمت
تا فردا - اسکار

مامی رز من احساس می کنم مردم برای خودشون یک بیمارستان دیگه غیر از این یکی اختراع کردن. پیش خودشون خیال می کنن که مردم فقط برای خوب شدن میان بیمارستان. در صورتی که بعضی ها هم می یان بیمارستان که بمیرن.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب گُل هاى معرفت - اریک امانوئل اشمیت