عشق لرزه - اریک امانوئل اشمیت

«عشق لرزه» نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت می باشد. دیان عاشق ریچارد است، اما زمانی که با کمی بی‌توجهی از سوی او مواجه می‌شود، به جای در میان گذاشتن خالصانه احساسش، با غرور با او برخورد می‌کند و همین که نمی‌تواند بخش‌ درستی از احساساتش را در رفتار خصوصی‌اش به کار بگیرد، باعث حرکت و جابجایی نادرست لایه‌های درونی احساسش می‌شود و زلزله‌ای را به وجود می‌آورد که ناشی از عشق است؛ عشقی بزرگ که در اثر خویشتن داری و بروز ندادن و غرور از هم پاشیده و منجر به تنفر می‌شود.
در توضیحات پشت جلد این کتاب آمده است: «چگونه در یک چشم به هم زدن احساسات دگرگون می‌شود، نفرت جای عشق را می‌گیرد و بنای آرزوها در هم می‌ریزد؟ هنگامی که احساس شخصی دگرگون می‌شود، زندگی سایر شخصیت‌ها نیز دچار زلزله و آتشفشان می‌شود. اریک امانوئل اشمیت در این نمایشنامه بار دیگر به تحلیل احساسات و روابط انسان‌ها می‌پردازد و با قلم شیرینش ما را به تفکر و تحسین وا می‌دارد»

عشق لرزه - اریک امانوئل اشمیت

دایان: همه این فکر  بچه گانه تو سرشونه که عدالتی در کاره. عدالتی که در تار و پودِ دنیا بافته شده و روزی بالاخره آدم های ناباب رذل رو تو تورش به دام میندازه و به سزای اعمالشون می رسونه و برعکس به آدمای خوب پاداش میده..
حالا آدم بده کیه؟ آدم خوبه کدومه؟ آدم خوب و بد وجود نداره. فقط اعمال خوب و بد وجود داره و در بینشون مخلوقاتی که این وسط وول می خورن..
ریشارد: بس کن دایان...
دایان: من خواستم از این که ترکم می کنی تنبیهت کنم و ازت انتقام بگیرم! نتیجه چی شد؟ تو خوشبخت شدی و الینا خوشبخت شد.
ریشارد: عشق لرزه
داایان: ببخشین!
ریشارد : عشق لرزه یا لرزه های عاطفی. یادته یه شب درباره ش صحبت کردیم. عین قشرهایی که ساخت لایه های زمین رو تشکیل می دن، احساسات هم جابه جا می شن. وقتی جا به جا می شن، تکون می خوردن، خشکی ها به هم می سابن و توفان و آتش فشان و زمین لرزه و سونامی به وجود می آرن. این همون اتفاقیه که برای ما افتاده.
دیان : من از روی غرور و دستپاچگی لایه ها رو به هم زدم و فاجعه به بار آوردم.
ریشارد: آره این طوری شد اما حالا تموم شده. حالا دیگه همه چی آروم گرفته.
دیان : نه ریچارد، لایه ها شناور می شن، به سطح میان اما اون چیزی که باعث و بانی به وجود آمدن این برخورد و تصادف شده باقی می مونه. آتشی که از اعماق بر می خیزه. حرارت بیش از حد رادیو اکتیو، ذوب دائمی.حتا اگر نخوام که اسیر هیجان و عواطف بشم خواه ناخواه تحت تأثیرشون قرار می گیرم. یعنی تا وقتی که دلی در سینه دارم...

دیان: یک روز بهم گفتی که دیگه دوستم نداری. البته بد نیست بدونی که خودم حدس می زدم یا بهتر بگم ازش وحشت داشتم. با این حال برای اینکه خودم رو از تک و تا نندازم ادعا کردم که من هم در همون سراشیبی تو هستم. تو هم خیالت راحت شد و بهم پیشنهاد دوستی کردی. دوستی! دوستیت به چه دردِ من میخورد؟! من عشقت رو می خواستم و یا هیچی. پس تصمیم گرفتم ازت انتقام بگیرم. آره من کردم!

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب عشق لرزه - اریک امانوئل اشمیت