دختر بخت - ایزابل آلنده

«دختر بخت» رمانی از ایزابل آلنده، داستان الیزا نوزاد رها شده که خواهر و برادر مجردی (رُز و جرمی) جلوی درب خانه پیدا کرده و به فرزندخواندگی قبول می کند. الیزا در این خانوادۀ انگلیسی ساکن شیلی بزرگ شده و برخلاف رویاها و آیندۀ روشنی که رُز برایش متصور است در نوجوانی عاشق یکی از کارمندان فقیر برادرش جرمی می شود و...

دختر بخت - ایزابل آلنده

تائوچی پرسید که کجا می روند.
ناخدا گفت: برای تو فرقی می کند که کجا می رویم؟
- نه فقط می خواهم بدانم کجا هستیم.
چرا؟
- برای آنکه اگر از روی عرشه پرت شدم، یا کشتی غرق شد، روحم بداند کجاست، تا راه خودش را به طرف چین پیدا کند، وگرنه آواره می شود. آخر دروازه های آسمان توی چین است.
ناخدا خنده کنان گفت:
این فکر ابلهانه را از کجا آورده ای. پس اگر بخواهی به بهشت بروی باید توی چین بروی و بمیری. ببین، یک نگاه به این نقشه بکن. درست است که کشور شما از همه جا بزرگتر است، اما بیرون از چین هم دنیایی است. اینجا انگلستان است، می بینی جزیره ای کوچک، اما اگر مستعمرات اش را به حساب بیاوری، می بینی که ما آقای بیش از نصفِ دنیاییم.
- این کار را چطور کردید؟
درست مثل هنگ کنگ، با جنگ و تزویر. یعنی با ترکیب قوای بحریه، حرص و انضباط. ما برتر نیستیم، بی رحم تر و آزمندتریم. من شخصاً به انگلیسی بودنِ خودم افتخار نمیکنم، تو هم بعد از آن که به اندازه ی من سفر کردی، افتخاری توی چینی بودنِ خودت نمی بینی.

طبیب پیر به شاگردِ خود توصیه می کرد که در یاد گرفتن خست به خرج ندهد، زیرا مثلِ شهوت و خورد و خوراک می ماندکه آدم را به خاکِ سیاه می نشاند. می گفت:«مردِ خردمند چیزی طلب نمی کند، قضاوت نمی کند، نقشه نمی ریزد، ذهن و دلش را باز نگه می دارد و قلبش را به آرامش می سپارد»

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب دختر بخت - ایزابل آلنده