بیگانه - آلبر کامو

بیگانه رمانی از آلبر کامو است.
داستان شخصی درونگرا که هیچ رابطهٔ احساسی بین خود و افراد دیگر برقرار نمی‌کند. او بعد از مدتی بدون هدف مرتکب قتل می شود و مورد محاکمه قرار می گیرد.
شخصیت اول داستان برای اولین بار بعنوان بیگانه ای در جامعه، با تأثیری که بی اعتنایی و بی تفاوتی برخورد او بر دیگران می‌گذارد رو به رو می‌شود.

بیگانه

کشیش گفت: مردم گاهی گمان میکنند که مطمئن هستند. ولی در حقیقت ،این اطمینان در آنها وجود ندارد. او به من نگاه کرد و پرسید: «در این باره چه فکر می کنید؟»
جواب دادم: شاید به آنچه حقیقتاً مورد علاقه ام بود مطمئن نبودم، اما به آنچه که مورد علاقه ام نبود کاملاً اطمینان داشتم و محققاً آنچه که او می گفت مورد علاقه ام نبود.

اما او ناگهان سرش را بلند کرد و به صورتم خیره شد و گفت:«برای چه همیشه از ملاقات من خودداری می کنید؟» جواب دادم به کشیش اعتقاد ندارم.
او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم.و من گفتم تا به حال آنرا با خودم در میان نگذاشته ام چون این مطلب در نظرم مسالۀ بی اهمیتی می آید...

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب بیگانه - آلبر کامو