بیچارگان(مردم فقر) - داستایوسکی

بیچارگان(مردم فقر) نخستین رمان فئودور داستایوسکی، روایت تلخی از فقر و‌ درماندگی‌ست.
رمان بیچارگان، مکاتبات مرد میانسال«ماکار آلکسییویچ» با دختر جوانی به نام «واروارا آلکسییونا» است. ماکار و واروارا در همسایگی هم زندگی می‌کنند اما به دلیل پاره‌ای ملاحظات اجتماعی نمی‌توانند یکدیگر را از نزدیک ملاقات کنند و از طریق نامه با هم در ارتباط هستند. نامه هایی که با داستان تنگدستی‌شان آغاز شده و با توصیفِ خاطرات کودکی «واروارا» و شرایط دردناک «ماکار» ادامه می‌یابد...

بیچارگان(مردم فقر) - داستایوسکی

آدم‌های ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت می‌کنند خوششان نمی‌آید – می‌گویند اینها سمج هستند و مزاحمشان می‌شوند! بله، فقر همیشه سمج است – شاید غرولُند این گرسنه‌ها خواب را از سر ثروتمند بپراند! 

آدمهای بیچاره بوالهوسند – یعنی طبیعت آنها را اینطوری ساخته است. این بار اولی نیست که چنین چیزی را احساس می‌کنم. آدم بیچاره همیشه مظنون است، به دنیای خداوند از زاویه دیگری نگاه می‌کند و پنهانی هر آدمی را که می‌بیند گز می‌کند، با نگاه خیره مشوشی او را نگاه می‌کند، و با دقت به هر کلمه‌ای که به گوشش می‌رسد گوش می‌دهد – آیا دارند درباره او حرف می‌زنند؟ آیا دارند می‌گویند که به چیزی نمی‌ارزد، و آیا فکر می‌کنند که این آدم چه احساساتی دارد و از این منظر و آن منظر به چه می‌ماند؟ و وارنکا، همه می‌دانند که یک آدم بیچاره از یک تکه‌گلیم پاره‌پوره هم بی‌ارزشتر است و نمی‌تواند امیدی به جلب احترام دیگران داشته باشد، و هرچه هم این نویسنده، این آدمهای قلم‌انداز، هرچه که بنویسند! آدم بیچاره همیشه همان خواهد ماند که از اول بوده است.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب بیچارگان(مردم فقر) - داستایوسکی