بابا گوریو - انوره دو بالزاک

پیرمرد نگاهی به چهره جوان انداخت و گفت:
- شما هنوز پدر نشده اید، روزی که پدر شوید شما هم خود را وابسته به فرزندان خود می یابید...خوشبختی آنها، سعادت شماست و اصلاً همین برای من کافی است.
پیرمرد لحظه ای در خود فرو رفت بعد سربرداشت و گفت:
میخواهید یک چیزی را بدانید، من خدا را وقتی شناختم که پدر شدم آنروز دریافتم که خدا همه جا هست، وخدای بزرگی است.
حالا هم خدا را می پرستم و فرزندانم را همانقدر دوست دارم که خداوند مخلوقاتش را دوست دارد...

نوشتن دیدگاه