بابا گوریو - انوره دو بالزاک

بابا گوریو رمانی از انوره دو بالزاک، داستان «بابا گوریو» پدری مهربان است که برای تامین آسایش دخترانش که بی نهایت دوستشان دارد به پست ترین کارها تن در میدهد. بالزاک در این کتاب اجتماعی را تصور می کند که بیمار و دردآلود است و شخصیت های فاسدی را در برابر جوان پاکدلی مانند «راستی نیاک» قرار می دهد. تا یکسو آدمهایی را فاقد صفات آدمی و یکسو انسان واجد شرایط انسانی را داشته باشد.

بابا گوریو - انوره دو بالزاک

پیرمرد نگاهی به چهره جوان انداخت و گفت:
- شما هنوز پدر نشده اید، روزی که پدر شوید شما هم خود را وابسته به فرزندان خود می یابید...خوشبختی آنها، سعادت شماست و اصلاً همین برای من کافی است.
پیرمرد لحظه ای در خود فرو رفت بعد سربرداشت و گفت:
میخواهید یک چیزی را بدانید، من خدا را وقتی شناختم که پدر شدم آنروز دریافتم که خدا همه جا هست، وخدای بزرگی است.
حالا هم خدا را می پرستم و فرزندانم را همانقدر دوست دارم که خداوند مخلوقاتش را دوست دارد...

بنظر من، دنیا هر چه هست، جفا و پستی است و بر باد دهنده هستی انسان، باید خودمان را از دستبرد آن دور نگهداریم...
با جهان و مردم آن به گونه ای باش که لایق آنند...

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب بابا گوریو - انوره دو بالزاک