مجتبی کاشانی

ای آن که پس از ما به جهان می آیی
می دان که جهان پر است از زیبایی
زشت است اگر تو اش بپنداری زشت
زیباست اگر تو باز می فرمایی

***

ای آنکه پس از ما به جهان می آیی
یک لحظه مپندار که می آسایی
می میری اگر به ره نپویی با عشق
می مانی اگر به عشق می پیمایی

***

ای آنکه پس از ما به جهان می تازی
می دان که جهان پر است از تن نازی
سرگرم مشو به یاوه در هر بازی
ورنه همۀ هستی خود می بازی

***

ای آنکه پس از ما به جهان می گردی
دور از تو همیشه خصلت بی دردی
هر لحظه اگر بر تو رود نامردی
زنهار که از مردی خود برگردی

***

ای آنکه پس از ما به جهان بی تابی
می کوش که این دو روزه را دریابی
هر لحظه بدان که شعله ای در بادی
هر لحظه بدان که زورقی در آبی

***

ای آنکه پس از ما به جهان می آیی
بگذر ز جهان به شیوه ی شیدایی
با پای خرد برو، ز بیراهه ی عشق
پروا مکن از نکوهش و رسوایی

***

ای آنکه پس از ما به جهان می کوشی
می کوش به راه مستی و مدهوشی
فرقی نکند چه می خوری می پوشی
اما بنگر چه باده ای می نوشی

***

ای آنکه پس از ما به تو مهلت دادند
یک چند ترا فرصت دولت دادند
خدمت ز خلوص پیشه کن کین ملّت
ما را ز سپاس خود خجالت دادند

***

ای آنکه پس از ما به جهان در رنجی
پیوسته در اندیشه ی چار و پنجی
یک عمر همیشه می دوی در پی گنج
یک لحظه به خویش آی تو خود آن گنجی

***

ای آنکه پس از ما به جهان غم داری
نیکو بنگر که از چه ماتم داری
غافل شده ای از آنچه داری با خویش
در ماتم آنی که چه ها کم داری

***

ای آنکه پس از ما قلمی تیز کنی
می کوش جهان را طرب انگیز کنی
از جام جهان بنوش تا مست شوی
وز مستی خود به جام سرریز کنی

***

ای آنکه پس از ما به جهان در راهی
پیوسته ز کوه عمر خود می کاهی
کوته نبود عمر، بلند است آری
گر تو نکنی به عمر خود کوتاهی

***

ای آنکه پس از ما به جهان خواهی زیست
می دان که جهان به جز گذرگاهی نیست
بر روی زمین بکوش و می نوش و بزی
زان پیش کز آسمان بگویند، بایست

***

ای آنکه پس از ما به جهان خانه کنی
ای کاش که زلف زندگی شانه کنی
افسانه ی عاشقی بخوانی شب و روز
خود را به جهان تو نیز افسانه کنی

***

ای آنکه پس از ما به جهان شادابی
می باش چو ماه در شبی مهتابی
می نوش و بنوشان و بخندان و بخند
زان پیش که عکس خامشی در قابی

***

ای آنکه پس از ما به سفر خواهی رفت
پیوسته پی گشت و گذر خواهی رفت
بشنو سخن کوه و کمر را به نظر
ورنه همه عمر بی خبر خواهی رفت

***

ای آنکه پس از ما دل عاشق داری
در سینۀ خود نشان خالق داری
تا خانه کند هماره در سینه حبیب
می کوش هماره سینه لایق داری

نوشتن دیدگاه