مجتبی کاشانی

جواب تشنگیم را کسی به آب نداد
به هیچ پرسش ما هیچکس جواب نداد
کسی نماند به آبادی از قبیلۀ عشق
کسی جواب درستی به این خراب نداد
خمار و خستگیم سوخت هر کجا رفتم
به این خمار کسی فرصت خطاب نداد
مرا به وعده دریا کشید تا برهوت
فریب راه مرا برد و جز سراب نداد
ز ابر جهل شکایت کجا برم چه کنم؟
که او اجازه دیدار آفتاب نداد
خزان زباغ نرفت و مجال سبز نماند
نمی ز ابر نیامد،گلی گلاب نداد
به پای عشق تو دادم جوانی و افسوس
کسی به قدر تو ما را چنین عذاب نداد
کبوتری که دلم را ربود کَرکَس بود
مرا مجال شناسایی اش نقاب نداد
کسی که ساغی میهانه بود یاغی شد
شکست عهد و به ما جرعه ای شراب نداد
خمار و خسته به هر کس نیاز آوردم
کسی جواب به «سالك» بجز عتاب نداد

نوشتن دیدگاه