مجتبی کاشانی

گلم از خود رهیدن رابیاموز
به سر منزل رسیدن را بیاموز
مجال تنگ و راهی دور درپیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
زمین بی عشق خاكی سرد ومرده ست
به قلب خود تپیدن را بیاموز
جهان جولانگهی همواره زیباست
به چشمت خوب دیدن را بیاموز
بیاموز، آفریدندت توانا
توانا، آفریدن را بیاموز
جهان طعم شراب کهنه دارد
به لبهایت چشیدن را بیاموز
تو اهل آسمانی ای زمینی
به بال خود پریدن را بیاموز
صدایت می كنند از عالم عشق
به گوش جان شنیدن را بیاموز
نسیمی باش و از بادبهاری
سحرگاهان وزیدن را بیاموز
تو ابر رحمتی گاهی فرو ریز
ز اشك خود چكیدن را بیاموز
گذارت گر ز راهی پر گل افتاد
به دست خود نچیدن را بیاموز
به عاشق غمزه و غم میفروشند
تو از اوّل خریدن را بیاموز
سبك همواره بار زندگی نیست
به دوش خود كشیدن را بیاموز
كمانت می كند این بارسنگین
تو از اول خمیدن را بیاموز
جهان از هر دو دارد ،شادی و غم
شكیب داغ دیدن را بیاموز
به دنیا دل سپردن نیست دشوار
ز دنیا دل بریدن را بیاموز
نیاسودن به دوران جوانی
به پایان آرمیدن را بیاموز
به جولان در سخن «سالك» مپرداز
دمي در خود خزيدن را بیاموز

نوشتن دیدگاه