مجتبی کاشانی

عقل و عشق

عشق باید همسفر با عقل کرد
این سخن «سالك» ز پیری نقل کرد
عشق را می گفت شوری در دل است
عقل را می گفت نوری در دل است
عشق در کار لطیف یاوری است
عقل در کار شریف داوریست
عقل ما را یار کمیّت بود
انتظار از عشق کیفیّت بود
عقل سرعت می دهد بر کارها
عشق جرئت می دهد در کارها
عقل ، عاشق جاودانی میکند
عشق، عاقل کهکشانی میکند
عقل تنها سینه را زندان کند
عشق تنها طعمه رندان کند
عقل بی عشق آید و قاتل شود
عشق بی عقل آید و باطل شود
عقل تنها کار یک خنجر کند
عشق تنها نیز خاکستر کند
عقل تنها چیست؟ ماشین حساب
عشق اما چیست؟ یک جام شراب
عقل تنها کیست؟ تنها یک طبیب
عشق اما هم طبیب و هم حبیب
آن یکی درمان به دارو می کند
این یکی انگار جادو می کند
آن یکی درمان دردش با دوا
این یکی بیمار را بخشد شفا
عقل می تازد به دیوان برون
عشق می تازد به دیوان درون
عقل را با عشق هم پیمان کنیم
هر دو را در جان خود مهمان کنیم
هر دو ما را رهنما و رهبرند
هر دو ما را سوی مقصد می برند
عشق می گوید کدامین ره برو
عقل می گوید ولی آگه برو
عشق ما را قبله تعیین می کند
عقل ما را توشه تامین می کند
عشق آید بر تنت جوشن کند
عقل آید راه را روشن کند
عقل ما را سوی دانایی برد
عشق اما سوی زیبایی برد
آن یکی اندیشه را می گسترد
این یکی انگیزه را می پرورد
آن جهان را می کند آبادتر
این روان را می کند آزادتر
عقل خویشی می کند با هوش ما
عشق اما حلقه ای در گوش ما
عقل ما را می برد با صد فریب
عشق ما را می کشد با یک نهیب
کشتی ما را در این بحر کبیر
هر دو میرانند با هم در مسیر
تند بادی گر وزد در این میان
عقل لنگر، عشق همچون بادبان
باید اما گر جدالی اوفتاد
مرکب دل را بدست عشق داد
ای خوشا عشقی که عقلش حاصل است
ای خوشا عقلی که فرمانش دل است
چیست «سالك» غایت این قیل و قال
نیست پایانی بر این جنگ و جدال
من گمان دارم خداوند جلیل
این دو را ننهاده در ما بی دلیل
بنده باید در نهان و آشکار
هر دو را با هم نماید سازگار
در جهان تا قاضی و ساقی بود
این جدل ها همچنان باقی بود
نزد من ساقی ولی شیرین تر است
در ترازو کفّه اش سنگین تر است
هر چه خود در عشق عالم می کنم
عشق را بر عقل حاکم می کنم