مجتبی کاشانی

در مجالی که سخت کوتاه است
وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند این چنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به جهان باید اینچنین نگریست
گاه دلگیر و گاه دلخواه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است
بار سنگین در این سفر نبریم
بار عاشق سیکتر از کاه است
در شگفتم که با حضور چراغ
باز انسان چگونه گمراه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش بحال کسی که آگاه است
همگی عابریم بی تردید
«سالكا» این جهان گذرگاه است

نوشتن دیدگاه