ابوالقاسم حالت

زده ام تکیه بر این مسند والا چه کنم؟
روی این کرسی شیک آمده ام تا چه کنم؟
پرسم این هر نفس از خویش که با آن همه جهد
یافتم راه در این جا که در این جا چه کنم؟
ای بسا مسئله کز درک حقیر است به دور
گر که در جلسه شود طرح ،خدایا چه کنم؟
هست هر عقده ی مشکل چو معمائی سخت
من که بس عاجزم از حل معما چه کنم؟
می روم در بر ارباب و بدو میگویم
که منم بی خبر از کار، بفرما چه کنم؟
خبرم هست که گر راه خطائی بروم
مایه ی لعنت من می شود اما چه کنم؟
گر نباشم پی افزودن دارائی خویش
آمدم در وسط این همه دارا چه کنم؟

نوشتن دیدگاه