ژاله اصفهانی

اگر پرنده نخواند
اگر که آب نرقصد
اگر که سبزه نروید
زمین چه خواهد کرد؟
*
چه یکنواخت و بیروح می شود هستی
اگر که عشق نخندد
امید اگر نباشد
اگر نباشد شادی
و گاهگاهی درد.
*
از آن کسی گله دارم که آیۀ یاس است
و همچو برف زمستان
به هرکجا که نشیند
کند هوا را سرد
*
چه پرشکوه بود دست عشق بوسیدن
ولی چه ننگین است
که دست قدرت یک مرد را ببوسد مرد
*
و آفتاب و زمین عاشقان یکدگرند
چو دست های من و تو که شاخه های ترند
چو می خورند به گرمی به یکدگر پیوند
هزارها گل سرخ آورند و میوه ی زرد

نوشتن دیدگاه