ژاله اصفهانی

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بستۀ دل، باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود.
روزگار دگری هست و بهاران دگر...
*
شاد بودن هنر است.
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بیغمی عیب بزرگی است که دور از ما باد!
کاشکی آینه ای بود، درون بین که در آن خویش را میدیدیم.
آنچه پنهان بود از آینه ها میدیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن...
*
شاد بودن هنر است،
گر بشادی تو دل های دگر باشد شاد.
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد.

نوشتن دیدگاه