سید علی صالحی

تربيتم نکردند که با کبوترانِ تشنه از آب بگويم
يا با چراغ، از کوچه وُ
يا با چاقوی بی‌سوال،
از تقسيم نان و هوا ...

من به اين مواخذه پاسخ نمی‌دهم
من چه می‌دانستم که از کوچه می‌توان
حتی با چراغ و مسافر سخن گفت،
يا چيزی شبيه فردا که نيامده بود.

تربيتم نکردند که از ترس و از سکوت فاصله بگيرم
من به انزوای آدمی در کنج گريه باور آوردم
و حتی به دوری از ديدنِ دريا باور آوردم.

زبانم به حرفِ خوش،‌ عادت نکرده بود
دستِ خودم نبود
ما گريه می‌کرديم و کبوتر می‌گريخت و کسی نمی‌فهميد
دو روز مانده به سوم دی‌ماه
سال ۱۳۵۴ خورشيدی بود
زمستانِ بی‌وجدان از طعنه‌ی لختِ دوپای ما می‌ترسيد
و ما از رفتگر بدگمان کوچه می‌ترسيديم
و کوچه از چراغ، و چراغ از هر مسافری ...
تا باورِ شبی غريب
که تو آمدی و مرا با آسمان و کبوتر آشنا کردی
و ما با سهمِ نان و هوای همسايه آشنا شديم
پس از آن بود که ما با کوزه‌ی شکسته از آب سخن گفتيم
و بعد مردمان را ديديم
با پياله‌های تَرَک‌خورده در دستهاشان
با چشمه‌ی تشنه‌ای در دلهاشان
و بی‌قراریِ رودی که راز بود و رويا بود و بوی دريا می‌داد.
و من تربيتِ هزارساله‌ی سکوت را شکستم
و چشمه چراغی شد
که تنها رود می‌دانست
و کوچه روشن بود، کبوتران آن بالا،
و آسمان چه صاف، چه پاک و چه آبی بود
فقط فاصله‌ای ... کوتاه
که باز ما گريستيم و کبوتر گريخت وُ
ديگر کسی هم نفهميد با چراغ چه کردند و
چاقو چرا ...؟

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی شعر نو سید علی صالحی دست خودم نبود