سید علی صالحی

در خيمه‌ی عنکبوت
هرگز هيچ کسی
خوابِ پروانه نخواهد ديد.

چه عصرِ بی‌گاهی!
من هم آنجا بودم
در حلقه‌ی آن همه قُمری ترسو،
او
تنها گريزگاهی می‌جُست
تا جانِ خويش را از هلهله‌ی ابلهانِ هوچی‌پَرَست
به دَر بَرَد.

هی ناگهانیِ بی‌گزند!
تو کجا و قُله‌ی دوردستِ آن همه هوا کجا؟
کنج به کنج
با زوزه‌ی هفت هزار گلوی بُريده
گاه می‌ايستاد وُ
گاه از کمانه‌ی سُرب و ثانيه می‌گذشت.

فراموش کن آذرباد!
سوگندِ سقراط کجا وُ
منتظرانِ گرسنه‌ی ما کجا؟

نمی‌خواست،
به قولِ شاملو نمی‌خواست، ورنه می‌توانست
به طُرفه العَينی
ديده بر عقوبتِ آدمی ببندد وُ
دانايی را درو کند.

کوچه به کوچه
لنگان و شعله‌ور می‌گذشت،
اما قُمريانِ قانع به يکی تُفاله‌ی نشخوار ... نمی‌گذاشتند.
ماه
ماهِ متواری آيا
از حلقه‌ی اين همه اَبرِ عقيم
خواهد گذشت؟

آذرباد
هی آذرباد!
جراحتِ بی‌شفای استعاره کجا وُ
کجاوه‌ی کهن‌سالِ قاف کجا؟
مُرغان پير
مرغان پَرسه‌گَرد
مرغان خانگی
چون خود از خوابِ آسمان
خيری نديده‌اند،
ديدنِ يکی بيدار از اين همه خاموش را نيز
تحمل نخواهند کرد.

و من آنجا بودم
و من ديدم
چگونه يکی‌يکی پيش آمدند
منقار بر مُرده‌ی سيمرغ زدند
که تا قفس به قناعت هست
قصه‌ی دورِ قُله‌ی بلند چرا ...!؟

نوشتن دیدگاه