طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی

غمش در نهانخانه ی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری كه در دل نشيند؟
پی ناقه‌اش رفتم آهسته ترسم
غباری به دامان محمل نشيند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
عجب نيست خندد اگر گل به سروی
كه در اين چمن پای در گل نشيند
به‌نازم به بزم محبّت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبيب، از طلب در دو گيتی مياسا
کسی چون ميان دو منزل نشيند؟

***

منزل بسی دور و به پا ما را شکسته خارها
واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها
آگه ز رنج بادیه باشند وا پس ماندگان
محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها
هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را
داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گر باغبان روزی به ما بندد در گلزار را
ما را نگاهی بس بود از رخنه ی دیوارها
با این قد رعنا اگر بر طرف گلشن بگذری
بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنارها
عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان
شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها

***

بهتر آنست که پا از سر بازار کشم
تا به کی دردسر از بار خریدار کشم
رفته پای دلم خاری و افغان که مرا
نیست آن دست که از پای دل آن خار کشم
کرده ای بر ستمم عادت از آن می ترسم
کآخر از جور تو ، آهی ز دل زار کشم
من که از تنگی دل ذوق گلستانم نیست
تا قفس هست چرا حسرت گلزار کشم
جوش زد خون دل از دیده ی من ، نیست طبیب
آستینی که به این دیده ی خونبار کشم

***

چنین که با غم گرفته ام خو، مخوان به بزمم به میگساری
که ظلم باشد می گوارا، کشد حریفی به ناگواری
ز تیغ جورت ستیزه کارا، مرا چو کشتی تو خونبها را
پس از هلاکم بود خدا را، که شرح حالم به خون نگاری
به باغ جنّت برم چه حسرت، ز تاج دولت کشم چه منّت
در آستانت گرم سپاری،ز بندگانت گرم شماری
دلم چه کاوش کنی به مژگان، ز کرده ترسم شوی پشیمان
نظر چو داری به دل فگاران، خوشم از آن رو به دلفگاری
طبیب از اندوه روزگارم ، اگر به مستی کشیده کارم
مکن ملامت مرا، که دارم بسی شکایت ز هوشیاری

***

تا عشق مرا فاش نمی دانستی
با من ره پرخاش نمی دانستی
در عاشقی خویش مرا شهره ی شهر
دانستی و ای کاش نمی دانستی

***

بازم به کمین غمزه ی پنهانی هست
زخمی به دل از کاوش مژگانی هست
تا چند تو بر گریه ی ما میخندی
گویا نشنیده ای که هجرانی هست