محمد شمس لنگرودی

نمونه اشعار محمد شمس لنگرودی

شمس لنگرودی

هوای قریه بارانی است
کسی از دور می آید
کسی از منظر گلبوته های نور می آید
صدایش بوی جنگل های باران خورده رادارد
ووقتی گیسوانش را
رها در باد می سازد
دل من سخت می گیرد
دلم ازغصه می میرد.

هوای قریه بارانی ست
جمیله جان
درها را کمی واکن
که عطر وحشی گل ها
بپیچد در اتاق من
که شاید خیل لک لک ها
نشیند بر رواق من.
جمیله جان
می بینی که ساحلهاچه خاموش است؟
کنارکومه ها دیگر گل و سوسن نمی روید
و ماهیگیرها آواز گرم روستایی را نمی خوانند

جمیله جان
برنجستان ما غمگینِ غمگین است
و دیگر برزگرها شعر لیلا را نمی خوانند
روایت های شیرین را نمی دانند
هوا در عطر سوسن های کوهی بوی اردک های وحشی را نمی ریزد
و در شبهای مهتابی
صدایی جز هیاهوی مترسک ها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگِ دلتنگند
جمیله جان خداحافظ
خداحافظ
دل من سخت غمگین است.

***
پرنده ی در برف مانده
جز دام پُر از دانه
پناهی ندارد.

***
انسان همواره زود به دنیا می آید
وزندگی لحظه ای ست که طول می کشد
و زندگی گلدانی ست
که همیشه از گّل خالی می ماند.

خوشبختی کوچه یی ست
که مدام
باران سنگ در آن می بارد
و انسان
عروسکی ست
که خواب می بیند
و رویاهایش را زندگی می کند.

عشق چیزی نیست
که بتوان
با آن زندگی کرد
و زندگی چیزی نیست
که بتوان
بی عشق گذراند...

***

پروردگارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره ی بی پایانش رساندی.

***

وقتي که به هر سو سر مي‌چرخاني و گلي نيست تا آبش دهي
وقتي که پرنده‌اي پيدا نيست
تا بالت را با او قسمت کني
وقتي که شبانگاهانُِ
حباب ستاره‌ها
به سرانگشتي مي‌ترکد،
شايد سفر
راهي براي رهايي است
اما تو راهتوشه و دوستان و هوا را
در خانه فراموش کرده ای
و تکه ای از یادها
که به کُنج سینه مان نهادی...

***

نگاه کن چه پیر می شوند
رویاهائی که تو را نیافته جهان را ترک می کنند.