داستانهای شاملو

جغدی که به راه شرق می رفت ،خسته و مانده از راه در جنگلی فرود آمد . فاخته ای که نیز از خستگی به راه مانده بود پرسید :
- به کجا میروی ؟ گویی به راه شتاب بسیار داری ؟
جغد گفت :
- خانه و سر زمینم را وانهاده به جانب شرق می روم تا خانه یی دیگر بنا نهم به دیاری دیگر .
- چه پیش آمده است که ترک یار و دیار بگویی؟
- مردم سرزمین غرب ، که مرا خوش نمی دارند و آواز مرا ناخوش می شمارند.
فاخته گفت:
- آه، اگر چنین است دیگر بنا کردن خانه کاری بی نتیجه است.
- چه باید کرد؟
- خانه را بگذار و آوازت را دیگر کن !

برگرفته از: افسانه‌ی کوچک چینی،لی تسه برگردان احمد شاملو

مردی روستایی تبر خویش گم کرد. بدگمان شد که مگر پسر همسایه دزدیده است و به مراقبت او پرداخت. در رفتار و لحن کلامش همه حالتی عجیب یافت؛ چیزی که گواهی می‌داد که دزدِ تبر اوست.
اندکی بعد، روستایی تبرش را بازیافت، مگر آخرین باری که به آوردن هیمه(هیزم سوختنی) رفته بود، تبر در کوه بر جای مانده بود.
چون بار دیگر به مراقبت پسر همسایه پرداخت، در رفتار و کلام او هیچ چیز عجیبی نیافت؛ هیچ چیز گواهی نمی‌داد که دزد تبر اوست!

برگرفته از:مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم -ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه  برگردان احمد شاملو

 

 

 

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی داستانهای کوتاه داستانهای شاملو