داستانهای ایتالوکالوبنو

کشيش اينياتزيو کشيشي بود که هر روز مي‌بايست بره و براي صومعه صدقه جمع کنه. به جاهايي که آدم‌هاي فقير بودند بيش‌تر مي‌رفت. چون‌که مردم فقير اون‌چيزي رو که بهش مي‌دادند از صميم قلب مي‌دادند. اما پيش فرانکينوي محضردار هيچ‌وقت نمي‌رفت. چون اونو آدم بدقلبي مي‌دونست که خون مردم بدبخت را مي‌مکيد.
يک روز فرانکينوي محضردار که از دست اينياتزيو به خاطر اينکه به خونه‌ش نمي‌رفت ناراحت بود، رفت به صومعه تا از رفتار بد کشيش اينياتزيو پيش رئيس صومعه شکايت کنه: «پدر به نظرتون من اين‌قدر آدم بي‌ارزشي هستم؟"
رئيس صومعه بهش گفت که آروم باشه و اون خودش کشيش اينياتزيو رو سر جاش مي‌شونه و محضردار آروم شد و رفت.
وقتي کشيش اينياتزيو به صومعه برگشت، رئيس صومعه بهش گفت: «اين چه رفتاريه که با فرانکينوي محضردار مي‌کني؟ برو پيشش و هرچي بهت داد بگير!"
کشيش اينياتزيو ساکت موند و تعظيم کرد. فردا صبح رفت پيش محضردار و فرانکينو خورجين‌هاشو از هر چيزي پر کرد. کشيش اينياتزيو خورجين‌هارو انداخت رو دوشش و راه افتاد به طرف صومعه. اولين قدم رو که برداشت، يک قطره خون از خورجين‌ها چکيد. بعد يکي ديگه و يکي ديگه. مردمِ سرِ راه که مي‌ديدند از خورجين‌ها خون مي‌چکه گفتند: «بَه‌بَه، چه روز پرباريه براي کشيش اينياتزيو! پدرها امروز يه ناهار حسابي مي‌زنن!» و کشيش بدون اينکه کلمه‌اي بگه به راهش ادامه مي‌داد و پشت سرش خطي از خون باقي مي‌گذاشت.
تو صومعه کشيش‌ها که ديدند اون با اون همه خون داره مي‌ياد گفتند: «کشيش اينياتزيو امروز برامون گوشت آورده! گوشت تازه‌ي کشتارشده!» درِ خورجين‌هارو باز کرد. اما گوشتي توش نبود.
"پس اين همه خون از کجا اومده؟"
کشيش اينياتزيو گفت: «نترسين. اين خون درست از خورجين‌ها راه افتاده. چون صدقه‌اي رو که فرانکينو به من داده، دسترنج اون نيست، بلکه خون فقيرائيه که غارت‌شون مي‌کنه."
از اون به بعد، کشيش اينياتزيو هيچ‌وقت براي گرفتن صدقه پيش محضردار نرفت.

برگرفته از کتاب: افسانه های ایتالیایی - ايتالو کالوينو

نوشتن دیدگاه