داستانهای صادق هدایت

"دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌كردم كاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا كه دقت می‌كنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده‌ام تنها چیزی كه خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

----

" آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم كیف بكنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و كسانی‌كه تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجره‌ی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناكی كه اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌كنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

----

" هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همه‌ی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدم‌های خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی می‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همه‌ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می‌خواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را به كمر میزدم، مرده‌ها را كه می‌بردند تماشا می‌كردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی‌زدم تا اینكه محمد علی از آن می‌چشید آنوقت می‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم، به خیالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ی این‌ها چقدر دور و محو شده ! همیشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است.

" دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هایش را بیرون كشیده بود با آن‌ها بازی می كرد. می‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دست‌هایش را از پشت بسته بودند. فریاد می‌كشید و خون به چشمش خشك شده بود. من می‌دانم همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم است:

" مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه می‌خواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

" همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه‌ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌های كوچك به شكل وافوری‌ها ته باغ زیر درخت كاج قدم می‌زند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می‌كند، هر كه او را ببیند می‌گوید چه آدم بی‌آزار بیچاره‌ای كه گیر یكدسته دیوانه افتاده. اما من او را می‌شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چكیده. یك قفس جلو پنجره‌اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هوای قفس بیایند و آنها را بكشد.

" دیروز بود دنبال یك گربه‌ی گل باقالی كرد: همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش كه بپرسند می‌گوید مال مرغ حق است.

" از همه‌ی اینها غریب‌تر رفیق و همسایه‌ام عباس است، دو هفته نیست كه او را آورده‌اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر می‌داند. می‌گوید كه هر كاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است.
هر كسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، كارش می گیرد و اگر علامه‌ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یك تخته سیم كشیده به خیال خودش تار درست كرده و یك شعر هم گفته كه روزی هشت بار برایم می‌خواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آورده‌اند، شعر یا تصنیف غریبی گفته :

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

دیروز بود در باغ قدم می‌زدیم. عباس همین شعر را می‌خواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه می‌آیند. من آن‌ها را دیده بودم و می‌شناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبله‌روی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف می‌زد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد.

----

"تا كنون نه كسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یك سال است. آخرین بار سیاوش بود كه به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و درس‌هایمان را با هم مذاكره می‌كردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می‌دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یك ماه پیش از عقدكنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسیش رفتم ولی گفتند كه حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.

"خوب یادم است، نزدیك امتحان بود، یك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هایم را با چند تا جزوه‌ی مدرسه روی میز ریختم همین كه آمدم لباسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است. ششلول را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی كه برمی‌گشتم از آن بالا در خانه‌ی سیاوش نگاه كردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :

"سیاوش تو هستی؟"

او مرا شناخت و گفت:

"بیا تو كسی خانه مان نیست."

"صدای تیر را شنیدی؟"

" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز كرد. همین طور كه سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میكرد پرسید:

"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"

"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمی‌دهد."

"گمان می‌كنند كه من ناخوشم، ولی اشتباه میكنند."

دوباره پرسیدم:

"این صدای تیر را شنیدی؟"

" بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود.

" بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روی صندلی مقابل من كنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود. كنار اطاق یك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:

" من یك گربه‌ی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه كشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمی‌گشتم نازی جلو می‌دوید، میو میو می‌كرد، خودش را به من می‌مالید، وقتی كه می‌نشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزه‌اش را به صورتم می‌زد، با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم. گویا گربه‌ی ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پیش او در می‌آمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز می‌خواند و از موی گربه پرهیز می‌كرد، دوری می‌جست. لابد نازی پیش خودش خیال می‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ی خوراكی‌های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالودی به چنگش می‌افتاد و او را به یك جانور درنده تبدیل می‌كرد. چشم‌های او درشت‌تر می‌شد و برق می‌زد، چنگال‌هایش از توی غلاف در می‌آمد و هر كس را كه به او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد. بعد، مثل چیزی كه خودش را فریب بدهد، بازی در می‌آورد. چون با همه‌ی قوه‌ی تصور خودش كله‌ی خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر آن می‌زد، براق می‌شد، خودش را پنهان می‌كرد، در كمین می‌نشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبردستی و چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار می‌نمود. بعد از آنكه از نمایش خسته می‌شد، كله‌ی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر می‌خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن می‌گشت و تا یكی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز می‌كرد و نه تملق می‌گفت.

" در همان حالی كه نازی اظهار دوستی می‌كرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی‌كرد، خانه‌ی ما را مال خودش می‌دانست، و اگر گربه‌ی غریبه گذارش به آنجا می‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و ناله‌های دنباله‌دار شنیده می‌شد.

" صدایی كه نازی برای خبر كردن ناهار می‌داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌ای كه از گرسنگی می‌كشید با فریادهایی كه در كشمكش‌ها می‌زد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه می‌انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر می‌كرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك ناله‌ی دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت می‌كشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاه‌های نازی از همه چیز پرمعنی‌تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان می‌داد، بطوری كه انسان بی اختیار از خودش می‌پرسید: در پس این كله‌ی پشم‌آلود، پشت این چشم‌های سبز مرموز چه فكرهایی و چه احساساتی موج می‌زند!

" پارسال بهار بود كه آن پیش‌آمد هولناك رخ داد. می‌دانی در این موسم همه‌ی جانوران مست می‌شوند و به تك و دو می‌افتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همه‌ی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه ای كه همه‌ی تن او را به تكان می‌انداخت، ناله‌های غم‌انگیز می‌كشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازی یكی از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آن‌ها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربه‌های لوس خانگی و پاكیزه در نزد ماده‌ی خودشان جلوه‌ای ندارند. برعكس گربه‌های روی تیغه‌ی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را می‌دهد طرف توجه ماده‌ی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می‌خواندند. تن نرم و نازك نازی كش و واكش می‌آمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده می‌شد و ناله های شادی می‌كردند. تا سفیده‌ی صبح این كار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق می‌شد.

" شب‌ها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كار می‌كردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه می‌خرامیدند. من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا كمرش شكست، یك جست بلند برداشت و بدون اینكه صدا بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینه‌ی دیوار باغ افتاد و مرد.

" تمام خط سیر او لكه‌های خون چكیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را بوییده و راست سر كشته‌ی او رفت. دو شب و دو روز پای مرده‌ی او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس می‌كرد، مثل اینكه به او می‌گفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تكان نمی‌خوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست كه عاشقش مرده است.

" فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر كرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مرده‌ی آن دیگری چه شد؟

" یكشب صدای مرنو مرنو همان گربه‌ی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش می‌برید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم. چون برق چشم‌هایش در تاریكی پیدا بود ناله‌ی طویلی كشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چكیده بود. از آن شب تا حالا هر شب می‌آید و با همان صدا ناله می‌كشد. آن‌های دیگر خوابشان سنگین است نمی‌شنوند. هر چه به آنها می‌گویم به من میخندند ولی من می‌دانم، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نیامده، هرجا می‌روم، هر اطاقی می‌خوابم، تمام شب این گربه‌ی بی‌انصاف با حنجره‌ی ترسناكش ناله می‌كشد و جفت خودش را صدا می‌زند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاییكه گربه هر شب می‌نشیند و فریاد می‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هایش در تاریكی می‌دانستم كه كجا می‌نشیند. تیر كه خالی شد صدای ناله‌ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چكید. تو كه به چشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی؟

" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت:

"البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می‌شناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت می‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیده‌اند.

"بله من دیده ام."

" ولی سیاوش جلو آمد قه‌قه خندید، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:

" می‌دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می‌زند و خوب شعر می‌گوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند.

" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

"بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. می‌دانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله می‌كشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده‌اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم:

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

" به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه‌قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.

" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه‌ی پنجره آن‌ها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند."

برگرفته از کتاب سه قطره خون_صادق هدایت

 

همه ی اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه ی یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه ی دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله ی سرخ كشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور كاسه ی آبی میگردانید. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور كه دستش بر شالش بود رفت روی سكوی مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهو چی و گفت:
«به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.»

داش آكل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریكه او ماستها را كیسه كرد و فرمان كاكا را نشنیده گرفت. استكانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یكی یكی خیلی آهسته آنها را خشك میكرد. از مالش حوله دور شیشه ی استكان صدای غژ غژ بلند شد.

كاكا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه كری! به به تو هستم؟!»

شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بین دندانهایش گفت:

«ار – وای شك كمشان، آنهائی كه ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میك كنند!»

داش آكل همینطور كه یخ را دور كاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خنده ی گستاخی كرد كه یك رج دندانهای سفید محكم از زیر سبیل حنا بسته ی او برق زد و گفت:

«بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی كیست.»

همه زدند خنده، نه اینكه به گرفتن زبان كاكا رستم خندیدند، چون میدانستند كه او زبانش می‌گیرد، ولی داش آكل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد كه ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیكه توی خانه ی ملا اسحق یهودی یك بطر عرق دو آتشه را سر می كشید و دم محله ی سر دزك میایستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت. خود كاكا هم میدانست كه مرد میدان و حریف دانش آكل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش كاكا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاك میكرد. داش آكل مثل اجا معلق سر رسید و یكمشت مثل بارش كرده، باو گفته بود:

«كاكا، مردت خانه نیست. معلوم میشه كه یك بست وافور بیشتر كشیدی، خوب شنگلت كرده. میدانی چییه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را كنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمیكشی؟ اینهم یكجور گدائی است كه پیشه ی خودت كرده ای، هر شبه ی خدا جلو را مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی كردی سبیلت را دود میدهم، با بركه ی همین قمه دو نیمت می كنم.»

آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روی كولش و رفت، اما كینه ی داش آكل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بكند.

از طرف دیگر داش آكل را همه ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محله ی سردزك را قرق میكرد، كاری به كار زنها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهربانی رفتار میكرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میكرد یا به كسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد كه داش آكل از مردم دستگیری میكرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید.

ولی بالای دست خودش چشم نداشت كس دیگر را ببیند، آن هم كاكا رستم كه روزی سه مثقال تریاك میكشید و هزار جور بامبول میزد. كاكا رستم از این تحقیری كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر كاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه كه شلیك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی كه با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبكلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خنده ی او میخندیدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت كرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سكو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهره ی برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.

قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی كرد گفت:

«رستم بود و یكدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لكنته.»

این جمله را با لحن غم انگیزی ادا كرد، ولی چون در آن كنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله كرد، ولی داش آكل با لبخند دست كرد، یك كیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.

قهوه چی كیسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد.

درین بین مردی با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدی كوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت:

«حاجی صمد مرحوم شد.»

داش آكل سرش را بلند كرد و گفت:

«خدا بیامرزدش!»

«مگر شما نمیدانید وصیت كرده.»

«منكه مرده خور نیستم. برو مرده خورها را خبر كن.»

«آخر شما را وكیل و وصی خودش كرده...»

مثل اینكه ازین حرف چرت داش آكل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او كرد، دست كشید روی پیشانیش، كلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش كه زیر كلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تكان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع كرد. آتش زد و گفت:

«خدا حاجی را بیامرزد، حالا كه گذشت، ولی خوب كاری نكرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم.»

كسیكه وارد شده بود پیشكار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.

داش آكل سه گره‌اش را در هم كشید، با تفنن بچپقش یك میزد و مثل این بود كه ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریك پوشیده شد. بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالی كرد، بلند شد قفس كرك را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.

هنگامیكه داش آكل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه كش سرپول كشمكش داشتند. بعد از اینكه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی كردند كه ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آكل روی تشك نشست و گفت:

«خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد.»

خانم با صدای گرفته گفت:

«همان شبی كه حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همه ی آقایان شما را وكیل و وصی خودش معرفی كرد، لابد شماحاجی را از پیش میشناختید؟»

«ما پنج سالی پیش در سفر كازرون باهم آشنا شدیم.»

«حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یكنفر مرد هست فلانی است.»

«خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا كه زیر دین مرده رفته ام، بهمین تیغه ی آفتاب قسم اگر نمردم بهمه ی این كلم بسرها نشان میدهم.»

بعد همینطور كه سرش را بر گردانید، از لای پرده ی دیگر دختری را با چهره ی برافروخته و چشم های گیرنده ی سیاه دید. یكدقیقه نكشیدكه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل اینكه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟

شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرنده ی او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد.

این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود كه از كنجكاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند.

داش آكل از روز بعد مشغول رسیدگی به كارهای حاجی شد، با یكنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یكنفر منشی همه ی چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم كرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله های املاك را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول كرد و بدهكاریهایش را پرداخت. همه ی اینكارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزدیك چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت:

«تا حالا دو شب است كه كاكا رستم براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!»

داش آكل دست كشید به سبیلش و گفت:

«بی خیالش باش!»

داش آكل خوب یادش بود كه سه روز پیش در قهوه خانه ی دو میل كاكا رستم برایش خط و نشان كشید، ولی از آنجائیكه حریفش را میشناخت و میدانست كه كاكا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همه ی هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد.

داش آكل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر كس دفعه ی اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد، اما اگر یك مجلس پای صحبت او می نشستند یا حكایت هائی كه از دوره ی زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفته ی او میكرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آكل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه های فراخ، بینی باریك با ریش و سبیل سیاه. ولی زخمها كار او را خراب كرده بود، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یكی از آنها كنار چشم چپش را پائین كشیده بود.

پدر او یكی از ملاكین بزرگ فارس بود زمانیكه مرد همه ی دارائی او به پسر یكی یكدانه اش رسید. ولی داش آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه ی دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میكرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میكشید و یا در مجالس بزم با یكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف میكرد.

همه ی معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیكه شگفت اور بنظر میآمد اینكه تاكنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نكرده بود، چند بار هم كه رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه كناره گرفته بود. اما از روزیكه وكیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر كلی رخ داد، از یكطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباخته ی مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – كسی كه توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند میشد بفكر این بود كه درآمد املاك حاجی را زیادتر بكند. زن و بچه های او را در خانه ی كوچكتر برد، خانه شخصی آنها را كرایه داد، برای بچه هایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سركشی بعلاقه و املاك حاجی بود.

ازین به بعد داش آكل شبگردی و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه ی داشها و لاتها كه با او همچشمی داشتند به تحریك آخوندها كه دستشان از مال حاجی كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آكل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی كوك داش آكل میرفتند و گفته میشد:

«داش آكل را میگوئی؟ دهنش میچاد، سگ كی باشد؟ یارو خوب دك شد، در خانه حاجی موس موس میكند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محله ی سر دزك كه میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود.»

كاكا رستم به عقده ای كه در دل داشت با لكنت زبانش میگفت:

«سر پیری معركه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیكش را غلا كرد! خاك تو چشم مردم پاشید. كتره ای چو انداخت تا وكیل حاجی شد و همه ی املاكش را بالا كشید. خدا بخت بدهد.»

دیگر حنای داش آكل پیش كسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیكردند. هر جا كه وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میكردند و او را دست میانداختند. داش آكل از گوشه و كنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود كه فكر و ذكری جز او نداشت.

شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یك طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میكرد. اگر داش آكل خواستگاری مرجان را میكرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست كه پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوریكه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می كرد هرگاه دختری كه باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمك بحرامی خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میكرد، جای جوش خورده ی زخمهای قمه، گوشه ی چشم پائین كشیده خودشرا برانداز میكرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت:

«شاید مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پیدا بكند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بكنم؟ این عشق مرا میكشد... مرجان.... تو مرا كشتی.... به كه بگویم؟ مرجان.... عشق تو مرا كشت...!

اشك در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سر درد همینطور كه نشسته بود خوابش میبرد.

ولی نصب شب، آنوقتی كه شهر شیراز با كوچه های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شراب های ارغوانیش بخواب میرفت، آن وقتیكه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمك میزدند. آن وقتیكه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میكشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقیقی، داش آكل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افكاری كه از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می كشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میكرد و از روی گونه هایش بوسه میزد. ولی هنگامیكه از خواب می پرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگی و رسیدگی بكاراهی حاجی میگذرانید.

هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آكل از پرستاری و جانفشانی درباره ی زن و بچه ی حاجی ذره ای فرو گذار نكرد. اگر یكی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یك مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می كرد، و به آنها دلبستگی پیدا كرده بود، ولی علاقه ی او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود كه او را تا این اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درین مدت همه ی بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند.

ولی، آنچه كه نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد:برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری كه هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آكل نیامد، بلكه برعكس با نهایت خونسردی مشغول تهیه ی جهاز شد و برای شب عقدكنان جشن شایانی آماده كرد. زن و بچه ی حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین كرد، همه ی كله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.

ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتیكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه كرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشكی، ملكی كار آباده و كلاه طاسوله ی نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آكل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:

«آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت كرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و كتاب دارائی حاجی است. (اشاره كرد به سه نفری كه دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!»

تا اینجا كه رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینكه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشك آلود از در بیرون رفت. در كوچه نفس راحتی كشید، حس كرد كه آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شكسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور كه میگذشت خانه ی ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم كشیده ی آجری آن داخل حیاط كهنه و دود زده ای شد كه دور تا دورش اطاقهای كوچك كثیف با پنجره ی های سوراخ سوراخ مثل لانه ی زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرك و سردابه های كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خنده ی ساختگی كرد.

داش آكل بحالت پكر گفت:

«جون جفت سبیلهایت یك بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بكنیم.»

ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یك بتری بالا آمد. داش آكل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر كشید، اشك در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچه ی زردنبوی كثیفی بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفی كه روی لبش آویزان بود، بداش آكل نگاه می كرد، داش آكل انگشتش را زد زیر در نمكدانی كه در طاقچه ی حیاط بود و در دهنش گذاشت.

ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زبانی گفت:

«مزه ی لوطی خاك است!»

بعد دست كرد زیر پارچه ی لباس او و گفت:

«این چیه كه پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم.»

داش آكل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پریشان بود و سرش درد میكرد. كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوی كاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه های سرخ، چشم های سیاه و مژه های بلند با چتر زلف كه روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگی گذشته ی خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یك بیك رد میشدند. گردشهائی كه با دوستانش سر قبر سعدی و بابا كوهی كرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میكرد، ولی چیزیكه برایش مسلم بود اینكه از خانه ی خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود كه دلش كنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بكند! سر تا سر زندگی برایش كوچك و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه كرد:

«به شب نشینی زندانیان برم حسرت،

كه نقل مجلسشان دانه های زنجیر است»

آهنگ دیگری بیاد آورد، كمی بلندتر خواند:

«دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری،

كه نبود چاره ی دیوانه جز زنجیر تدبیری!»

این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینكه حوصله اش سر رفت، یا فكرش جای دیگر بود خاموش شد.

هوا تاریك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسید. اینجا همان میدانگاهی بود كه پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میكرد و هیچكس جرأت نمیكرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سكوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق كرد، آهسته میكشید، بنظرش آمد كه اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میكرد، ناگهان سایه ی تاریكی نمایان شد كه از دور بسوی او میآمد و همینكه نزدیك شد گفت:

«لو لو لوطی را شه شب تار میشناسه.»

داش آكل كاكا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به كمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت:

«اروای بابای بیغیرتت، تو گمان كردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!»

كاكا رستم خنده ی تمسخر آمیزی كرد، جلو آمد و گفت:

«خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست!... اام شب خاخاخانه ی حاجی عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه...»

داش آكل حرفش را برید:

«خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم.»

دست برد قمه ی خود را بیرون كشید. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آكل سر قمه اش را بزمین كوبید، دست بسینه ایستاد و گفت:

«حالا یك لوطی میخواهم كه این قمه را از زمین بیرون بیاورد!»

كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد، ولی داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند، ولی كسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.

داش آكل با لبخند گفت:

«برو، برو بردار، اما بشرط اینكه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمان را پاك بكنم!»

كاكا رستم با مشت های گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچكدام نمیشد. در میان كشمكش سرداش آكل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوفت چشمش به قمه ی داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود، با همه ی زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون كشید و به پهلوی داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دستهای هر دوشان از كار افتاد.

تماشاچیان جلو دویدند و داش آكل را به دشواری از زمین بلند كردند، چكه های خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را كنار دیوار كشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.

فردا صبح همینكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانه ی حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آكل كه رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، كف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می كشید. داش آكل مثل اینكه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت:

«در دنیا... همین طوطی.... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید... به...»

دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و یكساعت بعد مرد.

همه ی اهل شیراز برایش گریه كردند.

ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوك برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناكاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت:

«مرجان... مرجان... تو مرا كشتی.... به كه بگویم... مرجان.... عشق تو... مرا كشت.»

اشك از چشمهای مرجان سرازیر شد.

برگرفته از کتاب سه قطره خون_صادق هدایت

 

 

 

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی داستانهای کوتاه داستانهای صادق هدایت