شعلۀ کبود - جبران خلیل جبران

«شعلۀ کبود» نامه های جبران خلیل جبران به «می‌ زیاده» می باشد. می در ایران کمتر شناخته شده است، این نویسنده، علاوه بر زبان و ادبیات عرب در زبان های فرانسه و انگلیسی نیز دارای آثاری است، چنانکه او را «عروس ادب» لقب داده اند.
می با خواندن آثار جبران تحت تاثیر افکار او قرار گرفت و با مقالات خویش در جراید مصر او را ستود. جبران نیز اسلوب کارش را پسندید و مکاتبات آنان از سال 1911 شروع و تا مدت بیست سال دوام یافت.
محبتی که میان جبران خلیل جبران و می زیاده بوجود آمده و ریشه دوانیده است، محبتی بوده نادر که حدود بیست سال ادامه داشته است بی آنکه جز در عالم خیال یکدیگر را ملاقات کنند؛ زیرا جبران در مغرب زمین اقامت داشت و می در مشرق زمین می زیست و تقدیر چنین بود که آن دو جز بر روی کاغذ با هم ملاقات نکنند.

شعلۀ کبود - جبران خلیل جبران

محبوب زیبایم!
چون به کلمۀ «یار» رسیدم، دل در سینه ام لرزید، از جای برخاستم و همچون کسی که در جستجوی یار خویش باشد، در اطاق به رفت و آمد پرداختم.
چقدر عجیب است! گاهی از اوقات تنها یک کلمه در خاطر ما چه غوغایی برمی انگیزد! چقدر این کلمه به انعکاس صدای زنگ کلیسا هنگام غروب آفتاب شباهت دارد!
این صدا خواسته های درونی ما را از سخن به سکوت و از کردار به نیایش مبدل می سازد. می گویی که از عشق می ترسی؟
محبوب نازپروزم! چرا از عشق می ترسی، آیا از نور خورشید و بالا آمدن آب و طلوع سحرگاه و فرا رسیدن بهار می ترسی؟
آخر چرا از عشق می ترسی؟
همچنان که اندک محبتی مرا سیراب نمی کند، می دانم که محبت کم ترا سیراب نمی سازد. من و تو هرگز اندک پذیر نخواهیم بود، ما افزون طلبیم و همه چیز را تا سر حد کمال می خواهیم.
ماری، رفیق دلم! از عشق مترس، آری از عشق مترس. ما باید با همه رنج و لطف و بیم و سرگردانی و ابهامی که در عشق وجود دارد، به آن تسلیم شویم...

می! باخبرم کن که در این جهان کسانی که سخن تو را درک می کنند، بسیارند؟
دوست من! بسیار اتفاق می افتد که با کسی برخورد می کنی که زبانت را می فهمد و در حالی که لب تو خاموش است، او کاملاً تو را درک می کند، حال آنکه تو سکوت اختیار کرده ای، با تو در مقدس ترین اماکن زندگی طواف می کند، در حالی که تو در برابر او در خانه نشسته ای.
تو و من از کسانی هستیم که خداوند آنان را به دوستان و دوستداران و مریدان بسیار ارزانی داشته است.
اما به من بگو که از این همه ارادتمندان بی شائبه کسی پیدا می شود که یکی از ما بتواند به او پیشنهاد کند:«فقط یک روز صلیب رنج مرا بر دوش بگیر؟» آیا در بین آنها کسی وجود دارد که مافوق ترانه های ما، ترانه ای را بشنود که هیچ صوت و ارتعاش تاری قادر به توصیف آن نباشد؟
آیا در بین آنها کسی هست که شادی ما را در اندوهمان و اندوه ما را در شادیهایمان درک کند؟
به من بگوی که: «تو هنرمند و شاعری، پس باید احساس خوشبختی و خرسندی کنی، زیرا هنرمند و شاعری»
می! من ابر و مه ام، آری بخار مهی هستم که همه چیز را فرا می گیرد، اما با آنها در نمی آمیزد.
من مهی هستم که بارانی به همراه ندارد، آری مه ام و در این مه وحشت و تنهایی، بی کسی و تیره بختیم وجود دارد.
این مه حقیقت وجود من است و مرا در فضا به دیدار مهی دیگر می برد و مشتاق شنیدن سخنی است که به من بگوید:
« تو تنها نیستی، ما دو نفریم من تو را خوب می شناسم»
ذوست من! باخبرم کن، آری باخبرم کن که آیا در جهان کسی پبدا می شود که به من بگوید:«ای مه! من هم مهی دیگرم بیا با هم بر فراز کوه ها و صحرا ها کِلّه بندیم، بیا تا در بین درختان و بر فراز آنها گردش کنیم، بیا تا در بالای صخره های بلند به پرواز درآئیم، بیا با هم به اعماق دل مردم راه یابیم، بیا تا به بلندیهای آن اماکن ناشناخته اوج گیریم»
می! بگوی که آیا در سرزمین شما کسی هست که بخواهد و بتواند حتی یک کلمه از این سخنان را به من بازگوید؟

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب شعلۀ کبود - جبران خلیل جبران