بالهای شکسته - جبران خلیل جبران

«بالهای شکسته» داستان واقعی و تاثیر گذار از عشق عمیق جبران خلیل جبران در نوجوانی به دختری بنام سلما است.
سلما دختر پدری ثروتمند به نام «فارِس کرامه»است. اين پدر خوش قلب اما ضعیف اراده يارای جنگ با اسقف اعظم که مردی ریاکار و آزمند است را ندارد و به ناچار دخترش را به برادرزاده اسقف، «منصور بي گاليب» كه مردی شرابخور و خوش گذران است، براي ازدواج پيشكش می كند...

بالهای شکسته - جبران خلیل جبران

کسانی که عشق آنان را بال و پر نداده است، هرگز نمی توانند به ماورای ابرها پر بگشایند و جهان سحرآمیزی را که روح ما در آن لحظه ای اندوهبارِ شادی افزا بدان راه یافته بود، ببیند. کسانی که عشق، ایشان را به پیروی خویش برنگزیده است، صدای سخن عشق را نتوانند شنید و چنین حکایتی برای آنها نگاشته نشده است...
اما کدام انسان را سراغ دارید که جرعه ای از یک جام عشق نچشیده باشد؟ کدام جان را می توان یافت که در برابر این معبد، نایستاده باشد؟ معبدی نورانی که سنگفرشی از دانه های دل دارد و سقفی از اسرار و رویاها و احساسات...
کدامین گل را دیده اید که صبحدم، دانه ی شبنمی در میان گلبرگ های آن ننشانده باشد؟ کدامین جویبار را سراغ دارید که راه خود را گم نکند و به سوی دریا نرود؟

گویند «نادانی، گهواره ی آسایش است و «بی خیالی»، مایه ی آرامش .
چه بسا برای آنانکه مرده به دنیا می آیند و همچون پیکری سرد و بی روح بر روی خاک می زیند چنین باشد؛ اما اگر نادانی کور، در کنار احساسات بیدار جای گیرد، آن گاه نادانی، از قعر دوزخ دشوار تر و از مرگ تلخ تر خواهد بود. 
نوجوان احساساتی که بسیار حس می کند و اندک می داند، نگون بخت ترین موجود روی زمین است، زیرا میان دو نیروی هولناک و متناقض گرفتار آمده است: نیروی پنهان که او را تا فراز ابرها بالا می برد و از پس رویاها، زیبایی وجود را به او می نماید؛ و نیرویی پیدا که او را دربند خاک گرفتار می کند، دیدگان بصیرش را به پرده ای از قبار می پوشاند و او را هراسان و سرگشته در ژرفای تاریکی رها می کند.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب بالهای شکسته - جبران خلیل جبران