سن عقل - ژان پل سارتر

«سن عقل» رمانی از ژان پل سارتر، داستان معلم فلسفه ای به نام ماتیو است. قهرمان داستان  به تدریج از گذشته خود دور شده و پیوندها را قطع میکند اما سرانجام  به این نتیجه می رسد که در جستجوی آزادی ناکام بوده و خود را تبعید شده ای می بیند که محکومم به آزادی است.

سن عقل - ژان پل سارتر

ماتیو گفت: "گوش کن، بین ما سوء تفاهمی پیش آمده، برای من مهم نیست که یک بوژوا باشم یا نباشم. من فقط می خواهم..."
او دندانهایش را به هم فشرد و با نوعی شرمساری افزود: "آزادیم را حفظ کنم."
ژاک گفت: "فکر می کردم معنی آزادی این باشد که انسان از موقعیتهای که خودش به عمد ایجاد کرده، فرار نکند و تمام مسئولیت هایش را بپذیرد. ولی بدون شک تو چنین عقیده ای نداری. تو جامعه سرمایه داری را محکوم می کنی اما خودت در این جامعه کارمند هستی. تظاهر می کنی که اصولاً با دموکراسی موافق هستی ولی هیچ کاری نمی کنی و هرگز رای نداده ای. طبقه بورژوا را تحقیر می کنی، اما خودت بورژوا هستی و مانند یک بورژوا زندگی میکنی"

ماتیو فکر کرد: "او مودبانه به حرفهای من گوش خواهد داد و فقط خودم را از سخنانم مورد قضاوت خواهد داد"
ماتیو نمی خواست که برونه او را مورد قضاوت قرار دهد. زمانی بود که هیچ یک از آنها از روی اصول دیگری را مورد قضاوت قرار نمی دادند، در آن موقع برونه گفت: "دوستی با انتقاد وفق نمی دهد. دوستی باید اعتماد به وجود بیاورد"

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب سن عقل - ژان پل سارتر