دیروز - آگوتا کریستوف

«دیروز» نوشتۀ آگوتا کریستوف، سرگذشت مردی که زندگی‌اش بین کار یکنواخت و رویای نوشتن خلاصه شده است. «ساندور» که در یک کارخانه‌ مشغول کار است آرزوی نوشتن در سر دارد و روزها در حین کار در ذهنش می‌نویسد و شب‌ها در فراغت آن‌ها را پیاده می‌کند.
ساندور در تمام لحظه‌های زندگی‌اش منتظر زنی رویایی به نام لین است و دوست دارد او را از رویا به واقعیت بیاورد.

دیروز - آگوتا کریستوف

فردا، دیروز، این کلمه‌ها چه ارزشی دارند؟ فقط زمان حال وجود دارد. یک آن برف می‌بارد. لحظۀ دیگر باران، بعد آفتاب است و بعد باد. همۀ این ها اکنون‌اند. نبودند، نخواهند شد، هستند. همیشه. همه با هم. چون همه چیز در من می‌زید نه در زمان. و در من همه ‌چیز اکنون است.

شب موقع خروج از کارگاه فقط به اندازۀ چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح بیدار شویم. گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم من برای کار کردن زندگی می‌کنم یا کار به من فرصت زندگی می‌دهد.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب دیروز - آگوتا کریستوف