شرق بهشت - جان اشتاین بک

شرق بهشت، رمانی از جان اشتاین بک داستان دو نسل از خانواده ، فراز و نشیب زمان و دگرگونی‌هایی که آدمی با آن مواجه است، تعصبات مذهبی، اجتماعی و اوضاع حاکم را در صد سال (1850 تا 1950) از تاریخ آمریکا بیان می کند.

شرق بهشت - جان اشتاین بک

 

لی: " آدام، به پسرت فرصت بده، بذار آزاد باشه، این تنها فرق آدم با حیوناس! آزادش کن!»...
آدام به زحمت چشمانش را باز کرد و صدای خفیفی از دهانش در آمد:«"TIMSHEL"ممکن است» چشمانش بسته شد و به خواب فرو رفت.

آدام:«یادمه سام هامیلتون از اون لغت خوشش می اومد»
لی:«این لغت اونو آزاد کرد، به او این حقو داد که واسه خودش مردی شه، کاملا جدا از دیگرون»
آدام:«خیلی تنها شد»
لی:«تموم چیزای بزرگ و با ارزش تنهان»
آدام:«دوباره بگو اون لغت چی بود؟»
لی:«"TIMSHEL"ممکن است»

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب شرق بهشت - جان اشتاین بک