شفیعی کدکنی

سوگواران تو امروز خَموشند همه
که دهانهای وقاحت به خُروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زانکه وحشتزده حَشر وحوشند همه
آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو رو
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا بُرد که باز
قُمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره ز آفاقِ هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مُهر بر لب زده وُز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب خلاصه کتاب شفیعی کدکنی سوگواران خموش